تو را چه شده ؟؟؟
مرا چه شده ؟؟؟ نمی خواهی ببینی که واژه هایم نیز اسیر انتظار شده ؟؟؟ هان ؟؟؟
نمی خواهی ببینی دیدگانم لبریز درد شده؟؟؟
. . . . . . . . . . . . . . نه دیگر نه. . . . . . . . . . . .
این بار می خواهم مست بدیها شوم
و توبه ی زیباییها را بشکنم و رها شوم از بند انتظار
می خواهم جمله ها را صیقل دهم از همین انتظار
می خواهم ذهن خاموش شتاب را بیدار کنم
می خواهم قهقهه ای از نا گفته ها سر دهم
م م م م م م م م !!! ای وای کودکم تو را باز چه شده ؟؟؟
باز مرا چه شده ؟؟؟
این بار هیچ ،
می خواهم در پناه لطف بی کران روزگارم آرام بگیرم و هیچ را فریاد بزنم
شانه هایم خسته است مگر نمی دانی ؟؟؟می خواهم آنها را بر هیچ تکیه دهم !!!
لبانم خشک شده از سکوت !!!می خواهم با بض پنهان گلویم آنها را تر کنم !!!
چشمانم تار شده از دیدن هیچ ! !! می خواهم آن ها را با انتظار بشویم !!!
دستانم خالی شده از لطف یاران !!! می خواهم آنها را با خشم خود خالی کنم !!!
احساسم در گذر زمان شکسته شده !!! می خواهم آن را با خود به قعر هیچ ببرم !!!
می خواهم آنگاه که مرا به خاک می سپارن از هیچ پر باشم و با خود هیچ را ببرم !!!
می دانی چرا ؟؟؟
می گویم :
ودیگر هیچ برایش زیبا بود و تنها این جمله تکراری نبود و . . . . . . . . . . . . .
و هر گاه در ذهنش تازگی داشت !!!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 0:46  توسط هیوا
|
وای بر من و وای بر من که چگونه خود را به تازیانه ی باد سپردم
و در پس پنجره ی مه آلود زندگی خود را تیره می دیدم...
اکنون خواهم گفت:
عبور کن از لحظه ها سایه ها را خط بزن و
دیروزها را به خاطر نسپار و فردارا بساز...
و حالا می بینم چیزی نو :
دو آیینه روبه روی هم
خسته ز دیروزهای هم
تنها زهر خاطره ی دیروز
هر دو خسته
هر دو آکنده
به روی سپیدی شب گریان به روی سیاهی صبح خندان
و با هم زمزمه می کنند:
بر فریاد خستگان گله ای نیست
و به گریه ی بی پناهان ملالی نیست
هر چه هست پیدا و هر چه نیست نهان؟؟؟!!!
هیوا...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:36  توسط هیوا
|
همه جا را هیچ گرفته بود ...
در سیاهی به هیچ در سپیدی به هیچ در اوج به هیچ در نا امیدی به هیچ
هیچ همه جا بود گاهی سیاه گاهی سپید و گاهی..........
می روم تا اوج
ره می سپارم به فردا فردایی دور نه نزدیک است مثل دیروزم ...
توانی ندارم می گویی بنویسم از چه؟؟؟
باز هم از هیچ........................................
رهایم کن از چه؟؟؟
باز هم از هیچ...
گذری بزنیم بر فردا مثل دیروزمان بود دیدی؟؟؟
این هم نشد...ذهنم باز هم آشفته است می خواهم اما نمی شود!!!
باز هم نشد... همه را امتحان کردم...
شاید از خستگی است؟؟؟ نه درگیر است آری باز هم درگیر است
چرا رهایی نمی یابد؟؟؟ هی تو خاموش باش...
ندایی می شنود... از هستی است؟؟؟ آری...
گوش می سپارد ُ می خواهد زمزمه کند ُ چه را ؟؟؟
خاموشی را ؟؟؟ آن سوی دیوار پشت تاریکی همهمه ای بر پا است ...
گوش کن:
فاصله را خط بزن خود را به آن طرف برسان
و نقطه ها را پر کن و باز هم سپیدی ها را به
سیاهی و نیستی را به هستی بکشان
و باز هم می رویم تا امتداد........
باز هم ذهن درگیر است در آن طرف...
او را نیز آنجا می گذارم
راهم طولانی است
ذهنم آشفته
و باز هم هیچ...
هیوا...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:10  توسط هیوا
|
سنگ در سوگواری پنجره نشسته بود و کودک رها شده از بند سنگ !!!
شیشه ها شکسته شده و هیچ موجودی برای آنها ناله ی مصیبت سر نمی دهد؟؟؟
کوچه ها غمگین از حس مهاجرت پرستوها بر باد پاییزی و این را در خاطره تداعی می کنند که تکرار
سالها پیش بوده...
غریب شکسته می شوند و می میرند و فقط او آنها را درک می کند...
من نیز می شکنم و تو نیستی که حس تپش ثانیه ها را بر بام طلوع یک صبح بنشانی...
هیوا...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 18:5  توسط هیوا
|
تو بگو با من از این واژه او را می گویم"غریب است نه؟؟؟
او مثل دیروز بود "به سفر رفته "بر می گردد"در فردای غریب او را می گویم"آشنا شد با تو!!!
ریا را دیدی؟؟؟دروغ را دیدی؟؟؟
همه در چشمان او بود....
او را می گویم"تو گوش کن حالا............!!!
من چه ساده بودم!من چه ساکت! من چه نادان!من چه سرگردان!
باز هم می بارد"برف را می گویم"
سفید است زیبا است و بدون ریا؟؟؟!!!؟؟؟
حالا دیگر:
دیدگانم تر لبانم خشک شده ذهنم آشفته نگاهم تر شده
در سوگ ندا ترانه ای می خوانم برای ایران ندا...
درود بر ندای ما
دختری از تبار آریا رفته حالا از دیار پر ریا
می رود در دلم درد و رنج می شود چشمانم پر ز اشک
یاد چشمانت در دلم غوغا می کند در هوای نا پاک فضا چشم تو بیداد کند
می کنم ناله فغان فریاد
کو ؟؟؟ نمی بینم ؟؟؟سبز کجاست؟؟؟
ریشه ی این سبز سرخ است یا سیاه؟؟؟
ریشه اش نداست؟؟؟ من هستم؟؟؟یا شما؟؟؟
هیوا...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:37  توسط هیوا
|
کهکشان من اول تهی تهی تهی بود...
اما حالا می خوام با هیوا اون رو پر کنم؟؟؟...!!!
زندگی مثل جهنم شده بود واسم اما الان می خوام خودم رو از
بند زشتیها رها کنم و هیواهام رو بسازم...
گذشته ها گذشت و باید یه پل بزنم و از اونا به آینده برسم
می تونه سخت تر یا
شاید هم ساده تر از گذشته هام باشه اما خوبیش اینه که
کو له باری از تجربه ها
من رو همراهی می کنند...
قصه هام زیادند هم تلخ هم شیرین...
اما تلخیشون بیشتره...
خاطر ه ها آزارم می دند اما ...
و اما .......................................................
هیوا...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 1:11  توسط هیوا
|